یافارس الحجاز(عج الله)
کاش وسعت حضورت را درک می کردم و مي شناختمت آن گونه که هستي .
امشب را به اميد فردا به صبح مي رسانم تا شايد فرداي اميد فرا رسد و ديده از نقاب برکشي و دل هاي منتظرانت را با نگاهت سيراب سازي .....ما راهم لايق سربازي عطا فرما ..
گفتیم که خدا مرا مرادی بفرست
طوفان زدهام راه نجاتی بفرست
فـرمود کـه با زمـــزمه یا مهـــدی
نذر گل نرگس صلواتی بفــرست
مولاي من!
از خود آغاز مي كنم كه هر كسي از خود شروع كند امر فرج اصلاح خواهد شد
اي كاش آن اوايل كه زبان گشودم،نزديكانم مرا به گفتن يا مهدي وا مي داشتند.اي كاش مهد كودكم، مهد آشنايي با تو بود. كاشكي در كلاس اول دبستان، آموزگارم الفباي عشق تو را برايم هجي مي كرد و نام زيباي تو را سر مشق دفترچه ي تكليفم قرار مي داد.
در دوره راهنمايي، هيچ كس مرا به خيمه سبز تو راهنمايي نكرد.
در سالهاي دبيرستان، كسي مرا با تو _ كه مدير عالم امكان هستي _ پيوند نزد.
در كاتب جغرافي ما، صحبتي از ((ذي طوي)) و ((رضوي)) نبود.
در كلاس تاريخ، كسي مرا با تاريخ غيبت غربت و تنهايي تو آشنا نساخت.
در درس ديني، به ما نگفتند ((باب الله)) و ((ديان دين)) حق تويي.
دريغ كه در كلاس ادبيات، آداب ادب ورزي به ساحت قدس تو را گوش زد نكردند.
چرا موضوع انشاي ما، به جاي ((علم بهتر است يا ثروت))، از تو و روش هاي جلب رضايت تو نبود؟! مگر نه اين است كه بي تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟
اي كاش در كنار انواع و اقسام فرمول هاي پيچيده رياضي،فيزيك و شيمي ، فرمول ساده ارتباط با تو را نيز به من ياد مي دادند.
وقتي براي كنكور درس مي خواندم، كسي مرا براي ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان تشويق نكرد.كسي برايم تبيين نكرد كه معرفت امام نيز مراتب دارد و خيلي ها تا آخر عمر در همان دوران طفوليت يا مهد خويش در جا مي زنند.
مولاي من! در دانشگاه هم كسي برايم از تو سخن نگفت؛ پرچمي به نام تو افراشته نبود؛ كسي به سوي تو دعوت نمي كرد؛هيچ استادي برايم اوصاف تو را بيان نكرد. كاركرد دروس معارف اسلامي و تاريخ اسلام، جبران كسري معدل دانشجويان بود!
نه اينكه از تبليغات مذهبي ، نشست هاي فرهنگي، نماز جماعت، اردو هاي سياحتي _ زيارتي ،مسابقات قرآن و نهج البلاغه و .... خبري نباشد.... كم و بيش يافت مي شود؛اما در همين عرصه ها نيز تو سهمي نداشته اي و غريب و مظلوم و از ياد رفته اي.
اينك اما در عمق ضمير خود،تو را يافته ام؛ چندي است با ديده دل تو را پيدا كرده ام؛ در قلب خويش گرماي حضورت را با تمام وجود حس مي كنم؛ گويي دوباره متولد شده ام.
آقاي من!
از كجا آغاز كنم؟ از خود بگويم يا ديگران؟ از نسل هاي گذشته بگويم يا از نسل امروز؟از دوستان شكوه كنم يا از دشمنان؟ از آناني بگويم كه خاطر شريف تو را مي آزارند؟ از آنها كه دستان پدرانه و مهربانت را خون ريز معرفي مي كنند؟از آنها كه چنان برق شمشيرت را به رخ مي كشند كه حتي دوستانت را از ظهور مي ترسانند؟
از آنها كه بر طبل نوميدي مي كوبند و زمان ظهورت را دور مي پندارند؟از خود آغاز مي كنم كه هر كس از خود شروع كند،امر فرج اصلاح خواهد شد.
مي خواهم به سوي تو برگردم. يقين دارم بر گذشته هاي پر غفلتم، كريمانه چشم مي پوشي؛مي دانم توبه ام را قبول مي كني و با آغوش باز مرا مي پذيري. من از تو گريزان بودم ، اما تو همچون پدري مهربان، دورادور مرا زير نظر داشتي....العفو....العفو..... .
(بر گرفته از كتاب آشتي با امام عصر((هراتي)) ).
ای دل بشارت می دهم خوش روزگاری می رسد
یا درد و غم طی می شود یا شهریاری می رسد
چون کارگردان جهان باشد خدای مهربان
این کشتی طوفان زده هم در کناری می رسد
اندیشه از سرما مکن سر می شود دوران دی
شب را سحر باشد ز پی آخر بهاری ی رسد
ای منتظر غمگین مباش قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد از افق گویی سواری می رسد
(سید جواد حسینی)
کی می آیی ای قرار سینه های بی قرار
کی می آیی ای امید هر دل امیدوار؟
بی فروغ مهر رویت دیده ها را نور نیست
کی می آیی ای فروغ دیده های اشکبار؟
قلبها چون لاله پژمردند از داغ فراغ
کی می آیی ای بهار بوستان بی بهار؟
خیره مانده چشم هر عاشق به راهت ای عزیز
کی می آیی ای به راهت چشم هر چشم انتظار؟
عشق شد تا جای گیرد در رکاب مرکبت
کی می آیی ای به راه نور تنها تک سوار؟
رفت آرام از دل یاران اگر آرام بود
کی می آیی تا که یار آرام گیرد پیش یار؟
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به جان دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همراه اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
ساقیا بیا که یار ز رخ پرده بر گرفت
کار چراغ خلوتیان باز در گرفت
وین (پیر سالخورده جوانی) ز سر گرفت
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت
زین قصه هفت گنبد افلاک پر صدا است
کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت
به حسن و خلق وفا کس به یار ما نرسد
تو را در ین سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند
کسی (به حسن) و (ملاحت) به یار ما نرسد
هزار نقد به بازار کاینات آرند
یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد
هزار نقش بر آید ز کلک صنع و یکی
به (دلپذیری نقش نگار) ما نرسد
دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گل به شکر آنکه تویی پادشاه حسن
با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمی کنم
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرم اند و شاد
ما را غم نگار بود مایه سرور
حافظ شکایت از (غم هجران)چه می کنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
ترا از صدایت،کلامت شناختم ،
که چه مهربانی ، چه صمیمی
و با صفائی ، اما هنوز دلت با
من نیست .
شک داری که مرا بپذیری
یا نه ، لیک بدان که دلم
فقط برای تو می تپد .
تو مرا دیوانه ومجنون خودت کردی
حرف هایت به من امید می دهد ،
صدایت تسکینم می دهد.
اما دوریت روحم را آزرده می کند.
ای کاش می آمدی تاببینمت و ببینی
که چقدر شوق دیدار تو در چشمانم
موج می زند می گوئی صبر کن
و از طرفی به دنبالم می گردی ،
کدام را باور کنم ؟
دوست داشتن من را یا منتظر دیگری
بودن؟ ترا خدا آزارم نده روحم را
پریشان نکن ،
بخاطر عشق و دوست داشتن
منجي زرتشت جهان را به چنان آرامشي مي رساند كه که میش و گرگ در کنار هم می خسبند و کسی را با کسی کاری نیست.
خبرگزاري شبستان: جامعه ای که جهان بعد از ظهور به خود می بیند، همه چیز بر مبنای دین است و در زیر قدرت کامل هرمزد و بر طبق فرمان او اداره می شود. این جهان به مدد تلاشها و کوششهای نیک مردان آراسته شده است. حق در سایه تیغ تیز، کارد و شمشیر استوار شده است
دست تو باز مىكند، پنجرههاى بسته را
هم تو سلام مىكنى، رهگذران خسته را
دوباره پاك كردم و به روى رف گذاشتم
آينه قديمى غبار غم نشسته را
پنجره بى قرار تو، كوچه در انتظار تو
تا كه كند نثار تو، لاله دسته دسته را
شب به سحر رساندهام، ديده به ره نشاندهام
گوش به زنگ ماندهام، جمعه عهد بسته را
اين دل صاف، كم كمك شدهست سطحى از ترك
آه! شكستهتر مخواه آينه شكسته را
ثابت محمودى (سهيل).
باشد به میهمانی دلها نیامدی؟
بـاشد دوبـاره حضـرت آقــا نیــامدی!
گفتم برای آمدنت گل بیاورند
گل بود وعشق بود ولی000ها نیامدی!
می سوختیم درتب پروانگی خویش
وقتی که از حوالی بالا نیامدی
یکبار دیگر بادل پر سوز من بگو
آقا بگو آمدی یا نیامدی ؟
فریاد می کشم پر ابهام عشق آی
خورشید ماه حضرت دریا000
نه ...
آمدی...
صبح بي تو رنگ بعد از ظهر يک آدينه دارد
بي تو حتي مهرباني حالتي از کينه دارد
بي تو مي گويند تعطيل است کار عشقبازي
عشق اما کي خبر از شنبه و آدينه دارد
جغد بر ويرانه مي خواند به انکار تو
اماخاک اين ويرانه ها بويي از آن گنجينه دارد
خواستم از رنجش دوري بگويم يادم آمد
عشق با آزار خويشاوندي ديرينه دارد
روي آنم نيست تا در آرزو دستي برآرماي
خوش آن دستي که رنگ آبرو از پينه دارد
در هواي عاشقان پر مي کشد با بيقراري
آن کبوتر چاهي زخمي که او در سينه دارد
ناگهان قفل بزرگ تيرگي را مي گشايد
آنکه در دستش کليد شهر پر آيينه دارد
شيعه يعنى شوق، يعنى انتظار
صاحب آيينه تا صبح بهار
شيعه يعنى صاحب پا در ركاب
تا كه خورشيد افكند رخ از نقاب
فاش مىبينم ملائك صف به صف
اين غزل خوانند با تنبور و دف
عشقبازان، شور و حال آمد پديد
ميم و حاى و ميم و دال آمد پديد
شب نشينان ديده را روشن كنيد
آن مه فرخنده حال آمد پديد
آمد آن روزى كه در نا باورى
سرزند از غرب مهر خاورى
راستين مردى رسيد با تيغ كج
شيعيان الصبر مفتاح الفرج
چيست آن تيغ سفيد آفتاب
بىگمان لاسيف إلّا ذوالفقار
حيدر از محراب بيرون مىزند
شب نشينان را شبيخون مىزند
آفتاب، اى آفتاب، اى آفتاب
از نگاه بندگانت رخ متاب
از فروغت ديده ادراك چاك
از فراغت، اشك مدفون زير خاك
آفتاب شيعه از مغرب درآ
بار ديگر سرزن از غار حرا
بت پرستان تركتازى مىكنند
با كلام الله بازى مىكنند
تيغ بر كش تا تماشايت كنند
تا كه نتوانند حاشايت كنند
پاك كن از دامن دين ننگ را
اين عروسكهاى رنگارنگ را
اين سخن كوتاه كردم والسلام
شيعه، يعنى تيغ بيرون از نيام
به هنگام سحر
از کوچه صدایی می شنوم
صدایی شبیه صدای پا
صدایی شبیه صدای رود
این صدای گام های غریبه ای است
غریبه ای که گویی سالها می شناسمش
و آن گاه تو را حس می کنم
که لبخند زنان
از زیر پنجره ی اتاق می گذری
و مرا می نگری
در حالی که به دنبالت می دوم
و لیکن من
تورا نمی بینم
....
کوچه را بوی خوشبختی
در برگرفته....
مژده باد اي عاشقان آن يار ما مي آيد آخر/ مقتدا و رهبر و سالار ما مي آيد آخر
بي قراران رخش قدري دگر آرام گيريد/ مايه ي آرامش و دلدار ما مي آيد آخر
گرچه اين دوران ما را سايه ظلمت گرفته/ روشني بخش سراي تار ما مي آيد آخر
اين جهان ما شده ويرانه از ظلم ستمگر/ بهر آبادانيش معمار ما مي آيد آخر
اي گروه منتظر با تزكيه آماده گرديد /راحتِ روح و تن تبدار ما مي آيد آخر
منصب فرمانروايان جهاني هيچ و پوچ است/چون امير و سيد و سردار ما مي آيد آخر
اين كوير خشك ما چون باغ جنت مي شود/ باغبان گلشن و گلزار ما مي آيد آخر
اي همه چشم انتظاران اين شب تمام است/ از افق آن ياور بيدار ما مي آيد آخر
گرچه شب تاريك و طولاني است اما/عاشقان با سحر خورشيد شام تار ما مي آيد آخر
هر چه ما نالايقيم انوار اما /آن امام مهربان است و زپي ديدار ما مي آيد آخر
چشمانم ! صبور باشيد، شما را وعده روزگاري اميد خواهم داد كه بي شام ،وتا ابد صبح است .لبالب نوروسرشارازخورشيد
اما حالا ماييم و...
ماييم وتهي دستي وتشنگي
ماييم واين صحيفه ناتمام وچشمهايي كه در انتظار توست
ماييم وشبهاي شوق كه به واژهاي ندبه صبح مي شود
ماييم وصفاي سجاده هايي كه فرج را جست وجو مي كند .
ماييم وكوه ، كه شرمنده طاقت توست.
ماييم و ...
اما تو...آسمان نشيني وتنها به آسمان مي انديشي وبه خداوند
اما من...
آنقدر غم نيامدنت را گريسته ام كه تمام غروب هايم رنگ گرفته عصر جمعه را دارد .
اما باز هم شبها وروزها ذکر تو را باتسبيح انگشتان ميشمرم .
چون ....
وعده ديدار نزديك است....
ما را دریاب !
اي طاووس گلشن عقبي
بر ما خرابه نشينان گلشن دنيا نظري انداز كه كشتي اميد ما در ساحل انتظار است . ما به انتظار روزي نشسته ايم كه تو باز آيي و واژه انتظار را از قاموس حيات پاك كني ؛ به اميد آن روز…
مونس من !
عمري است در سراپرده دل در حسرت ديدارم و از هجر تو بيمار . در بستر بيماري جز یاد تو درمانم نيست و در گوشه تنهايي ، جز نام تو يارم نيست
اي هستي من !
عمري است در انتظارم و بي قرار ، از عشق تو چون لاله داغدارم و دل خون ؛ تنها بهانه رويش من ، تابش آفتاب جمال توست ؛ اما از آن مي ترسم كه بهار عمر رو به خزان نهد و وصال دست ندهد
اي يوسف حسن و ملاحت
باز آي كه چشم ما چون يعقوب در هجر تو سرشك غم به دامان مي ريزد . دل ما كربلاست ، سينه ما بقيع و چشم ما فرات . اي دادخواه شهيدان عشق ! اي زائر غريب گلزار بقيع ! اي نگاه حسرت تو سوار بر امواج فرات ! اي پناه خستگان ! ما به خون نشستگان تير مژگان توايم كه دل ما را ناوك مژگان تو شكافته است .
شب جمعه است
تا صبح انتظار میکشم که بیایی
جاده را با اشک می شویم که بیایی
عطر خاک فضارا رنگ کرده است که بیایی
همه به پیشواز آمدند که بیایی
و باز تو همه را به انتظار دعوت میکنی
باشد ، باشد هفته ی دیگر هم جمعه دارد . . . !
تورا دوست دارم
بگو کی خواهی آمد
امشب تا به صبح بیدارم
شاید ندای ظهورت امشب رسد به گوش
چشم تا صبح نخواهم بست
شاید نورت امشب عبور کند از دل عاشقان
میدانم هنوزمانده به آمدنت ولی
بیا به دل که زود شود آمدت
دنیا خراب خراب شده است بیا
ای کاش ما به کام تو میشدیم بیا
ای کاش ما که دم میزنیم عاشقت شدیم
بیشتر میشناختیم تورا که به عشقت رها شویم...
راه نظر بر همگان بسته ام
تا تو نظر بر دل زارم كني
مي دونم برا عاشقي نبايد دنبال دليل عقلي باشم و براي به زبون آوردن نامت نبايد منتظر فرصت مناسب باشم چون همه زمان ها و مكان ها براي بردن نام تو مناسب هست . چون مي دونم امام زمان يعني : « پيشواي زمان و مكان و همه لحظات زندگي بشر » .
براي يك غريق در نفس كه تو امواج پر تلاطم اين دريا گرفتار شده زماني مناسب هست فرياد بزنه و طلب نجات كنه كه خودش را در معرض خطر مي بينه البته هرچند غريق نجات ما شيعه ها همه زمان به يادمون هست .
حالا زمان غيبت كبري هست و همان زمان گرفتاري آدما توي امواج خروشان فساد و ظلم و جنگ و فقر و صد تا بلاي ديگه كه هر روز هزاران نفر رو تو كام نابودي خودش فرو مي بره و هيچ كسي نمي تونه اين بشر را نجات بده مگر اون ذخيره الهي كه هيچ كس واقعا با تمام وجودش صداش نمي كنه .
كي رو ديديد وقتي داره غرق مي شه و دست و پا مي زنه به جاي صدا زدن ناجي خودش به دشمنش پناه ببره و از اون طلب كمك كنه ؟؟؟؟؟؟
درسته اين كارها كار شيطونه . كه ما ها رو وسوسه مي كنه و ما را از صدا زدن و كمك خواستن از مهدي موعود (ع) باز مي داره .
مي گه : « هنوز وقتش نيست . آخه هنوز كه جهان آماده ظهورش نيست و … خيلي چيزاي ديگه » .
در صورتيكه هر لحظه بايد صداش بزنيم بگيم : « يا بقيه الله ! يا عزيز الزهراء!…. »
تو هر مكان و هر زمان و تو هر مناسبتي اسم مقدسش رو زينت بخش زندگيمون كنيم .بعضي وقتا اگه بشينيم و به حال زار خودمون گريه كنيم راه دوري نرفتيم .
آخه گريه دردامون را فرياد مي زنه .
آخه گريه عقده دلمون را باز مي كنه .
گريه فرياد اعتراضمون هست .
بعضي وقتا هم گريه وسيله مي شه .آره وسيله مي شه براي رسيدن به خواسته هامون .
به خدا بايد گريه كنيم . آخه چقدر محروميت ؟؟؟
۱۴ قرن شوخي نيست . آدم از صاحب و مولاش دور باشه .
خدايا توفيق گريه كردن به هممون بده . گريه براي محروميت از امام عصرمون .
اين گريه مي خواد ما را از خواب غفلت بيدار كنه . بهمون بگه راهت رو تا الان اشتباه رفتي . بسه . كافيه .
به خدا آقامون خودش هم منتظره . دستش را به سمتمون دراز كرده . اي خدا چرا نمي بينيم
.
بميرم براي غربتت امام زمان .
چرا دوري تو تقدير ما شد ؟؟؟
عجب دردي گريبانگير ما شد!
كي مي گه گريه نكنيم ؟؟؟؟ وقتي امام صادق (ع) چنان اشك مي ريختند كه اصحابشون وحشت زده مي شدند كه چه مصيبتي به آن حضرت وارد شده كه اينطوري اشك مي ريزند ؟؟؟
آيا فرزندشون از دار دنيا رفته ؟؟؟
يا بلا و حادثه اي براشون پيش اومده ؟؟؟
اون چه مصيبتي هست كه ايشون براشون پيش اومده و اينطور داغدار هستن ؟؟؟
اون حضرت مي فرمودند : « اين ناله و اشك در فراق آقا و سروري هست كه غيبتش خواب را از من ربوده و مصيبت هاي دائمي را بر من وارد نموده » .
حالا تو جاييكه امام معصومي مثل امام صادق (ع) اينطور در فراق ولي عصر (عج الله تعالي فرجه الشريف) اشك مي ريزند و ناله مي كنند و ايشون را آقا و سرور خود خطاب مي كنند ديگه وظيفه ما مشخص هست .
به خدا اگه ما بخواهيم ظهور نزديك مي شه . حتما نبايد دست روي دست گذاشت تا ظلم و ستم و دوري از خدا به نهايتش برسه تا خدا فرج را در آخرين زمان ممكن انجام بده . اگر هممون از خدا بخواهيم ظهور حضرت نزديك مي شه .
اينجوري كه ما پيش مي ريم و تو خواب غفلت فرو رفتيم دست دشمناي دين را براي هرچي كه مي خوان بگن و تبليغ سو ء كنن باز مي گذاريم و امام زمانومون را تنها.
ما بايد تمام سعي و تلاشمون را بكنيم تا حضرت را به تمام دنيا معرفي كنيم .فقط كافيه به نداي مهدي فاطمه (س) توجه كنيم .
۲۴ ساعته نداي « هل من ناصر ينصرني » را مي گه ولي ما غافليم . بايد از خودمون شروع كنيم ديگه نبايد محروم باشيم و دل مرده باشيم .
اگه بيماريم بايد پي دوا درمون باشيم.
طبيب دردمندان آگهي از درد پنهانم
طبيبان را بگو جز تو طبيبي را نمي خواهم
به خدا امام زمانمون مظلومه . غريبه .
تو غربت و تنهايي هست . آخه چرا بايد اينقدر ما با كارامون بين خودمون و عزيز زهرا (س) فاصله ايجاد كنيم .به خدا دل آقا از دست گناهايي كه بعضي از ما شيعه ها انجام مي ديم خونه و اون موقعي كه نامه اعمالمون را داره نظاره مي كنه اشك مي ريزه .
خيلي جاهاست كه نياز به يك سرپرست داريم . درست مثل يه بچه يتيم كه پدر از دست داده . دين هم سرپرست و مجري مي خواد .نبايد هركس هر طور دلش خواست و هواي نفسش اقتضا كرد از اون به نفع خودش استفاده كنه .
دين و قرآن و چشم هاي مومنين در فراق ولي تو اي خدا گريان هستند.
خدايا! در ظهور آن وجود نازنين تعجيل كن تا به دين و كتابت و مومنين رحم كرده باشي .
خلاصه اينكه بايد از خواب غفلت بيرون بيايم و به پناه بي پناهان حضرت بقيه الله (روحي لمقدمه فداه) متوسل بشيم .
همه بايد اراده كنيم .آخه تا چند سال ديگه گل نرگس مهدي فاطمه (س) چشم منتظر باشه تا ما از سفر گناه برگرديم .و ديگه نگيم غائب است .
بايد به اين تنهايي پايان بديم .بايد دنباله روي درسي باشيم كه شهدا به ما دادن . اينكه زندگي چيزي نيست مگر فدا كردن جان و مال براي وجود امام زمان (عچ)) . شهدا اين درس قشنگ رو با خون خودشون براي ما سرمشق كردن و نوشتن(.
چرا سرمشق هامون را نمونه قرار نمي ديم و انجام نمي ديم .نگفتن هنر مرد اينه كه اگه شهادت هم نصيبش نشد با فدا كردن خواسته هاي دل و آبرو فدايي امام زمانش باشه .
ديگه زمانش رسيده كه فراق عزيز زهرا (س)به سر بياد .
ديگه دوست ندارم اين نوشته رو بخونم كه تو كتاب نوشته بود :(( امام زمان خطاب به حاج محمد علي فشندي در جمكران فرموده بود : « شيعيان ما به اندازه آب خوردني ما را نمي خواهند اگر بخواهند دعا مي كنند و فرج ما مي رسد » .
خدايا ! نيمه شعبان امسال را ديگه به آبروي حضرت زهرا (س) سال ظهورش قرار بده و ما را جزء ياران و خادمينش قرار بده .
غم عشقت بيابون پرورم كرد
شرر زد بر دل و خاكسترم كرد
به ما گفتي صبوري كن صبوري
صبوري طرفه خاكي بر سرم كرد
با همه اين حرفا آقا جون بقيه الله !
اگه حجاب ظهورت حضور پست من بي لياقته دعا كن بميرم .
آخه انتظار بسه ديگه .
چرا نمي ياي؟؟؟؟
(نوشته شده : خانم فاطمه گودرزی)
رواق منظر چشم من آشيانه توست
كرم نما و فرود آ كه خانه خانه توست
************************
گرچه پنهان ز نظر چهره زيباي تو نيست
چه كنم ديده من لايق ديدار تو نيست
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گران جانی خویشم
بشکستهتر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند امین، بسته دنیا نیم اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم
- قال رسول الله (ص): المهدي من ولدي، اسمه اسمي و كنيته كنيتي، أشبه الناس بي خلقاً و خلقاً، تكون له غيبه و حيره تضل فيه الامم، ثم يقبل كالشهاب الثاقب و يملاها عدلا و قسطا كما ملثت ظلما و جوراً. (بحارالانوار/ ج 51، ص 17، ح 13، به نقل از كمال الدين.)
1- پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مهدي از فرزندان من است، نامش نام من (محمد) و كنيه اش كنيه من (ابوالقاسم) مي باشد، در صورت و سيرت از همه كس به من شبيه تر است. براي او غيبتي است كه در آن مردم دچار حيرت مي گردند و بسياري از دسته ها و گروههاي مردم، گمراه ميشوند، آنگاه مانند ستاره تاباني از پرده غيبت بدر آيد و زمين را پر از عدل و داد كند آن چنان كه پر از ظلم و ستم شده باشد.
2- قال رسول الله (ص): المهدي رجل من ولدي وجهه كالكوكب الدري. (بحارالانوار/ ج 51/ ص 80/ ح الثامن، به نقل از كشف الغمه)
- پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مهدي مردي از فرزندان من است كه رويش چون ستاره تابان مي باشد.
3- قال رسول الله (ص): ابشركم بالمهدي يبعث في امتي علي اختلاف من الناس و زلازل، فيملا الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جورا ...... (بحارالانوار، ج 51، ص 81، ح الثامن عشر، به نقلاز كشف الغمه))
- پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مژده باد شما را به ظهور مهدي كه وقتي اوضاع جهان متزلزل مي شود و مردم با يكديگر به اختلاف مي پردازند، قيام مي كند و زمين را پر از عدل و داد مي نمايد، همانگونه كه از ظلم و ستم پر شده است.
4- رسول اكرم صلى الله عليه و آله ميفرمايد:
«طوبى للصابرين فى غيبته، طوبى للمقيمين على محبته» ؛
“ينابيع المودة، ج ۳، ص ۱۰۱″
- خوشا به حال صبر كنندگان در ايام غيبتش، خوشا به حال پايداران بر دوستى و محبتش.
-5 اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد:
«انتظروا الفرج ولاتيأسوا من روح الله، فان احب الاعمال الى الله عزوجل انتظار الفرج … والمنتظر للفرج كالمتشحط بدمه فى سبيل الله» ؛
“بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۲۳″
روزی به قصد دانستن جای تو
از همه پرسیدم:
کجاست؟
زمین گفت:من هم منتظرم،
هرچه می گردم نمی یابم.
آسمان گفت:چشمان من چنان به زمین دوخته است،
تا اگر آمد چکه چکه بسرایمش.
دریا گفت:هر روز به چشمان آسمان خیره ام،
تا اگر آمد موج موج خبر آمدنش را فریاد زنم.
درخت گفت:قد می کشم
تا اگر آمد،
برگ برگ راه آمدنش را مهیا کنم.
و من به خود گفتم:
کجاست؟همه منتظرند،